تبليغاتX
سرخ به رنگ عشق 2























سرخ به رنگ عشق 2

red as love 2

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:16 توسط ونوس|

اگر قرار بود یه جمله در مورد اون چیزی که از زندگی آموختی

 بگی....

اون جمله چیه؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 13:27 توسط ونوس|

1)غزاله 7 رای             11)سبا  2 رای         21)علی   0            31)احسان امو  3 رای

2)حسن  9 رای           12)بهار    7 رای          22)سها    4 رای        32)نسترن    2 رای

3)لیلا  7 رای               13)سعید  17 رای       23)زهرا      2 رای       33)مهسا   2 رای

4)مهیاس 7 رای           14)سحر    12 رای      24)نازیلا   8 رای         34)شقایق  4رای             

5)پسرک عریان 0         15)ملینا      6 رای      25)پویان   9 رای         35)عسل 2 رای

6)سامان   9 رای         16)مانیا      0            26)خودم   5 رای

7)حسین 52  3 رای     17)احسان  1 رای       27)پرسه زیر بارون   5 رای

8) 4 رای                    18)مانیا     10 رای       28)سحر* 7 رای

9)بهروز  4 رای            19)امیر     5 رای          29)سحر** 3 رای

10)امید 7 رای            20)من تو ما   19 رای    30)نازنین   3 رای

این رای شما دوست جونیای خودمه مرسی از نظراتتون

همینجوری که میبینید ۴ تا فینالیست بیشتر نداریم. یعنی اونایی

 که از ۱۰ تا به بالا رای اوردن ۴ نفر بیشتر نیستن.پس این چهار نفر میرن تو نظر سنجی

لطف کنید و تو نظر سنجی بترکونید راستی مرررررررررررسی از اعترافای قشنگتون

واقعا ترکووووووندین عاااااااااااشششششق همتونم.بوس بوس

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 20:22 توسط ونوس

سلام به دوستای گلم

                            مهلت اعترافها تموم شد.

            پنجشنبه 1 دی 10 نفر اول رو معرفی میکنم.

1)غزاله

اعتراف میکنم سال اول دبیرستان که بودیم امتحان فیزیک داشتیم(معلممون یه نمه 6.8میزنه)من ته کلاس بودم یکی از بچه ها از اون جلو علامت داد که چند تا مسئله ننوشته منم همون موقع همه سوالا رو نوشتم تو برگه موشکش کردم که بدم بهش(عقل شیرین منو دارین ترو خدا)معلممونم داشت کتاب میخوند سرش پایین بود ... موشک من مستقیم رفت بالا سر معلممون یه دور چرخید بعد رفت زیر میزش قیافه ی بچه های کلاس مخصوصا من دیدنی بود....یه تکون خورد من گفتم بدبخت شدم بعد گفت بچه ها 15مین بیشتر وقت ندارین(نفهمیده بود)

2) hassaN

اعتراف میکنم تو سن تقریبا 3-4 سالگی به گلهای فرش اب میدادم

3)لیلا

تو آموزشگاهی که19سالگیم میرفتم از یه پسر22 ساله اسلامشهری خواستگاری کردم

4)مهیاس

یک روز امتحان داشتیم دبیرمون هم یک پسر جوون خوش تیپ بود قبل از اینکه بیاد کلاس رفتم رو صندلیش سوزن ته گرد گذاشتم بیچاره بایک کلاسی رو صندلی نشست که نگو نشستن همانا و ..............

5)پسرک عریان

اعتراف می کنم یه بار راهنمایی بودیم ، من و یکی از دوستام از بچه های دیگه عقب موندیم ! دوستم بسی تپل بود ؛ دویدیم که به بچه ها برسیم ، یهو دوستم وایستاد و من که پشتش بودم خوردم بهش و پاهاش رفت بالا و با هم افتادیم !
اونم خیلی مفتضحانه تو اوج گرما ! حالا زمستون هم نبود که بگی سر خوردیم !!!!

دیدی بازیکنای فوتبالو از پشت تکل می کنن ؟؟؟ من اونجوری تکلیدم !!!!

6)سامان

اعتراف مى كنم بچه كه بودم نصفه شبى نشسته بودم فيلم رومانتيك-ترسناك مى ديدم

وسط فيلم. يارو از ساختمون 1000طبقه پرت ميشه پايين،منم كه غرق فيلم....

شيرجه ميزنم جلو تلويزيون تا يارو رو بگيرم نيفته بامخ رو زمين!!!

7)حسین 52

یه روز داشتیم از احکام شرعی صحبت میکردیم
من برگشتم گفتم بابا از من بپرسین من خودم ترجع مقلیدم(مرجع تقلید)

یه روزم بابام بهم گفت عدام صحالت رو کی میدن(صحام عدالت)

8)خسته در حبس زمین

اعتراف میکنم
یه بار تو دبیرستان چه با اعتماد به نفسی کتاب قران دستم بود داشتم میخوندم قبل امتحان
دیدم دست بچه ها کتاب زبانه با خودم گفتم عجب ادمایی هستن
چقدر بیخیال جای قران زبان میخونن انگار قران درس نیست
یعنی اینقدر اسون گرفتنش
با اعتماد به نفس تمام رفتم سر جلسه
ورقه ها رو که دادن
دیدم
وای خدای من انگار ایناهم
نه ایندفعه من

اخه اشتباهی جای امتحان زبان قران خونده بودم

9)بهروز

اعتراف میکنم یه بار با یکی از خودم بزرگتر دعوام شد زدم و پا بفرار گذاشتم به امید اینکه مغازمون نزدیکه وبرسم اونجا دیگه مشکلی ندارم چون همه بچه ها هستند کمکم کنند ولی تا رسیدم مغازه دیدم هیچکس نیست هر چی صدا و داد و بیداد کردم کسی جواب نداد واقاهه با خونسردی داخل مغازه خودمون یدست کتک مفصل بهم زد و رفت هیچوقت از یادم نمیره

10)امید

یه روز با دوستام آژانس گرفتیم داشتیم میرفتیم به یکی از شهرهای نزدیک تو بلوار تو مسیر خونه داییم دونفر پیاده داشتن راه میرفتن مثل داییم و پسر دائیم من از پشت فکر کردم اونان ما یه نفر جا داشتیم به راننده آژانس گفتم جلو اون دو نفر توقف کن دائیمه و پسرش سوارشون کن گفت نه من هر دو رو سوار نمیکنم خلاصه کلی باهاش حرف زدم ده متر جلوترشون ایستاد من هم پیاده شدم رفتم سمتشون چند قدم که رفتم شوکه شدم دیدم اونا نیستن برا اینکه خراب نشم سریع رفتم سمتشونو صمیمی صحبت کردم گفتم ببخشید آبرومو بخرین باهام گرم صحبت کنین جلو دوستام ضایع نشم بعد خداحافظی کردم داشتم میمردم رفتم سمت ماشین گفتم بریم بچه ها داییم داره پیاده روی میکنه

11)سبا

اعتراف میکنم سر امتحان شیمی یه مسئله رو از روی الهام دوستم نوشتم

12)بهار

اعتراف میکنم که 3-4 سالم که بود همیشه اطراف تلویزیون رو نگاه میکردم دنبال یه راهی که ببینم ادمایی که توشن از کجا وارد شدن که منم برم...

دیگه اینکه یکی دو سال که بزرگتر شدم یبار که تلویزیون سیاه و سفیدمون خراب شده بود پیچکشتی و برداشتم و قابشو باز کردم که درستش کنم ولی نتونستم فقط شانس اوردم برق ذخیره ی لامپ تصویرش منو نگرفت..ههه یادش بخیر

13)سعید

اعتراف میکنم که وقتی بچه بودم با یکی از دخترای فامیل هم بازی بودم
کلاس اول بودیم
دختره بهم گفت بیا بوسم کن اما من خر چون چیزی نمیفهمیدم گفتم نمیخوام
الانم مثل سگ پشیمونم که بوسش نکردم
آخه الان ندیدیتش چه دختر ماهی شده
الان دیگه رفته دانشگاه و مثل قبل دوسم نداره

اینم از اعتراف من

14)سحر

یه روز توی یونی روبه رو یکی از همکلاسیهام(پسر )بودم ولی اصلا حواسم بهش نبود داشتم با دوستم درمورد بازیگر مورد علاقم حرف میزدم و یکی درمیون بلند بلند قربون صدقش میرفتم که یهو دیدم همکلاسیم با چشمای گرد داره نگام میکنه یهو یادم اومد همکلاسیم هم اسم بازیگرست وای از خجالت سرخ شدم و موضوع رو عوض کردم

15)MELINA

اعتراف میکنم که کم سوتی نمیدم.........!مثلا چند وقت پیش......... یکی رفته بود
حمام....... من میخواستم آدرس یه لیف بهش بدم که برداره.......(البته از پشت در
بسته.....سوءتفاهم نشه) بعد این لیفه عروسکی بود (شبیه خرس عروسکی)
بعد من یکدفعه هول شدم و گفتم همون ( لوف خروسکی ) رو میگم دیگه!

( loofe kharoosaki )

16)مانیا

اعتراف می کنم که وقتی بچه بودم همیشه فکر می کردم یه پیرزن چاقو بدست پشت پنجره اتاقمه که منتظره من برم بیرونو گوشامو ببره.

17)احسان

اعتراف میکنم بچه که بودم یه مراسمی بود  همهی قوم و خویش تو حضور داشتن

یه پسر بود یه کم  کم توان ذهنی بود  با پسر عمم که همسن خودم بود یه نقشه

ریختیم  بهش گفتیم بیا بریم بازی  به همین نام و نشون بردیمش تو یه ساختمان

نیکه تمام یه چاه توش بود یه 1.5متری  شایدم بیشتر توپمون رو انداختیم توش گفتیم

محسن میری واسمون بیاریش بنده خدا هم گفت آره رفتن همانا نتونستن بیاد بیروون همان

بعد یکی دوساعت خاکو خولی اومد تو مراسم و جریان رو تعریف کرد

جاتون خالی ما دوتا یه کتکی نوش جان کردیم که هنوزم که هنوزه یادمونه

و واسه هم تعریفش میکنیم

18)مانیا

یه بار وقتی بچه بودم یه لحظه احساس کمبود محبت کردم خودمو زدم به بیهوشی که مامانم بیادو منو ببینه بهم محبت کنه . یکی دو ساعت موندم خبری نشد بلند شدم رفتم سراغ مامانم دیدم اصلا مامانم خونه نبوده

19)امیر

اعتراف میکنم یه بار در حین صورت شستن , آب خوردم و قل قل کردم وقتی اب و بیرون ریختم دیدم کفیه به خودم گفتم :منکه مسواک نزدم پس چرا آب دهنم کفیه .
بعد چند لحظه فکر فهمیدم که در حین دست شستن وقتی دستام رو با مایع دستشویی میشستم اب خوردم و قل قل کردم

وای چه حاله بدی بم دس داد

20)من تو ما

اعتراف میکنم بچه بودم
وقتی برق میرفت با یکی از دوستا میرفتم زنگ خونه هارو چسب میزدم

برق که می اومد کل محله زنگ میخورد

21)علی

جریان از این قرار بود که من قرار بود تو خیالم برم تایلند به همه هم گفتم دارم میرم
قرار شد یه روز دوشنبه حرکت کنم اما همان روز دوشنبه یکی ازم برسید کجایی گفتم
تو خونه هستم یه دفعه جا خوردم که من گفته بودم دارم میرم تایلند همه هم فهمیدن من چکار کردم منم زود اعتراف کردم خیالی بود

اخه راحت شدم عذاب وجدان گرفته بودم

22)سها

عید امسال رفته بودم خرید.. میخواستم یه تی شرت بخرم

رفتم داخل مغازه .. با پرستیژ میگم سلام اقا.. ببخشید تی شرت تو خونه دارید؟

بعد مامانم باهام بود مرده بود از خنده
(اخه میگه تی شرت مهمونی هم داریم؟؟؟؟)

23)zahra

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم

فکر میکردم موها رو که کوتاه میکنن

ادم دردش میاد

تا اون موقع نمیدونستم منم موهامو کوتاه میکنم

24)نازیلا

اعتراف میکنم بچه که بودم تحت تاثیر کارتون پر محتوای تام و جری با ماهیتابه زدم تو سر دوستم که ببینم گنجشک دور سرش می چرخه یا نه!

25)پویان

اعتراف می کنم زمان کودکیم عاشق صدای منشی خانوم سیستم گویای شرکت پدرم شده بودم !! عشقش کورم کرده بود تا اینکه به پدرم گفتم منو ببره پیش اون خاله که پشت تلفن می حرفه این حرف من مقارن بود با ..............بقیشو خودتون حدس بزنین / بله انفجار خنده در منزل و اولین شکست عشقی

26)ونوس(خودم)

وقتی پیش دانشگاهی میرفتم.یه استاد داشتیم برای کلاس کنکور.

شکمش 1 قدر از خودش جلوتر میرفت.اکیپ ما 3 نفر بود.البته توی کلاس های کنکور.

به قدری گشنم بود که کم کم صدای شکمم هم داشت درمیومد.گفتم استاد استراحت بدین.انگار همه منتظر این جمله من بودن.همه با هم گفتیم استاد استراحت بدین خسته شدیم.اونم سفت و سخت میگفت 5 دقیقه تو همین کلاس اجازه میدم نفس بکشین.
خلاصه از بین بچه ها فقط من بودم که خیلی اصرار داشتم.چون اگر صدای شکمم در میومد دیگه نمیتونستم سرمو بالا بگیرم.استاده ازم پرسید می خوای بری پایین آب بخوری؟؟؟؟ گفتم نه.گشنمه می خوام برم یه چیزی بخورم.گیر داد چی می خوای بخوری؟؟؟؟منم گفتم یه چیز خوشمزه.3 تا4 بار این سوالو تکرار کرد و منم همین جواب رو دادم.تا اینکه گفت حالا که همه رو فرستادم پایین تورو اینجا نگه داشتم می فهمی.... یادش بخیر منو آخرین نفر فرستاد پایین. منم
هی خدا خدا میکردم صدا شکمم درنیاد

27)پرسه زیر بارون

من می خوام اعتراف کنم که تا 10 سالگی تابلوهای "دوزندگی اتومبیل" رو می خوندم "دو زندگی اتومبیل" ...!!!
نمی دونی وقتی شنیدم دارم اشتباه می خونم چقد به خودم خندیدم...!!!

28)سحر*

اولین باری که تقلب کردم سوم ابتدایی بود.یک برگه بزرگ دستم بود و تند تند خوشحال داشتم از روش تقلب میکردم یهو دیدم دبیرم بالای سرمه! از ترس برگرو پرت کردم بالای سرم بدو بدو از کلاس فرار کردم!!

29)سحر**

من یه اعتراف داشتم

یک بار جلو یک جمع که اکثرا پسر بودن یهو خدا خواستا باده شکمم در رفت

بعد یهو زدم زیر خنده همه گفتن چی شد؟؟؟؟

جالب اینجاس کسی نفهمیده بود خودم لو دادم صدارو نشنیدین

من بودم

30)نازنین

اعتراف میکنم یه روز تو اثاث کشی خونمون.من و خواهرم یه سری از اثاث رو ریختیم تو ماشین و رفتیم خونه جدیده.از قضا یکی از همسایه های آپارتمان فوت کرده بود.وقتی رفتیم تو پارکینگ دیدیم اسانسور درش بازو بسته میشه و میره طبقه بالا و میاد پایین.اولش خندیدم گفتیم روح همسایه ست که داره اسانسور بازی میکنه
وقتی اثاث و بردیم تو خونه زدیم تا اسانسور بیاد بریم پارکینگ.وقتی رفتیم تو اسانسور دیدیم اسانسور گیر کرد.کلی خندیدیم گفتیم روحه لای در گیر کرده.بعد یهو در باز شد خواهرم از اسانسور پرید بیرون.در اسانسور بسته شد و اسانسور رفت پایین اینقدر خندیدیم که دو تایی شاشیدیم ناگوار. 3 بار این قضیه اسانسور تکرار شد و عین 3 بار ما شاشیدیم نا گوار

31)احسان امو

خبیثانه ترین کاری که کردم چون زن عموم فوق العاده ترسو هست یه دونه مارمولک رو با هزاربدبختی گرفتم و وقتی زن عموم اومد خونمون انداختم تو دلش بیهوش شد و کارش به بیمارستان کشید و من یه هفته خونه دائیم خابیدم و جرات اومدن به خونه رو نداشتم البت یه کتک حسابی هم از بابام خوردم

32)نسترن

اعتراف میکنم زمستون پارسال که برف شدیدی اومده بود و خیابونها به شدت لغزنده با دوستم داشتیم از کلاس برمی گشتیم که در چند قدمی ما 1پسر جوون به طرز وحشتناک و خنده داری افتاد زمین منم که در این مواقع شیطونیم گل میکنه شروع کردم با صدای بلند خندیدن ولییییییییی.... وقتی رسیدم به پسره خودم با کله سقوط کردم .حالا دردی که ناشی از افتادن بود به کنار از همه بدتر این بود که چون پسره هنوز خودش و جمع وجور نکرده بود افتادم رو پسره وسط خیابون 1پسرودختر بغل هم اونم خوابیده .خیلی بد بود کلی خجالت کشیدم

33)مهسا

دوم دبيرستان بودم داشتم از مدرسه ميومدم خونه تو راه گرم صحبت با دوستام شده بودم كه يه هو زير پام خالي شد
چشتون روز بد نبينه با مخ رفتم تو زمين . دوستام به طرز وحشتناكي شروع كردن به خنده . تو همون لحظه يه پسر از كنارمون
گذشت از ترس اينكه اين صحنه ي وحشتناك رو ديده باشه سرخ شدم. اما بدون هيچ خنده اي از كنارمون گذشت....
گفتم عجب پسري . ديد من بد خوردم زمين بهم نخنديد كه خجالت نكشم. همين جوري كه داشتم به كمالات اين پسر فكر مي كردم
دو تا خونه جلوتر در خون رو باز كرد و رفت تو بعد . يه هو يه صدا هايي از تو خونه اومد.....
فكر مي كنيد صداي چي بود ......پسر داشت به طرز وحشتناكي مي خنديد........... به نظر شما هم داشت به من ميخنديد؟

34)شقایق عاشق

خب میخوام بگم که من موقعی که بچه بودم چون خواهر نداشتم و یکم که نه خیلی


ناز نازی بودم اونقدر کارای بد میکردم بعدش اونا رو گردن 2 تا داداشم مینداختم

بیچاره ها اونقدر از دست مامانم چوب خوردن که نگو

منم خیلی ناراحت میشدم ولی چیکار میکردم وقتی مرکب رو رو رو فرش میرختم و

پاک نمیشد ویا ..........!!!!!

35) asal

اعــــــ ـتراف میکنم

همیـــــــــ ـن پارسال

من و نیوشـــــــ ـا دوستم میخواستــــــ ـیم باهم حرف بزنیم البته خصوصی ولی دختر

خاله ی نیوشا حاضر نمیشد بره اونور

خیلی هم کوچولو بود

اول ابتدایی بود

منم چون با نیوشا کار مهمی داشتم یه فکری زد به سرم و با نیوشا هماهنگ

کردم

خلاصه رفتم پیش ساینا نشستم و گفتم

ساینا جونم

تو آرزویی داری؟

اونم گفت آره و گفتم اگه اونو به چیزای بی جون بگی مثل در+دیوار+بخاری+تخت

خواب+قاشق+لیوان و هرچیزی مث اینا اونا برآورده میشن؟

اونم گفت همه چیز؟

گفتم آره ولی بی جون باشه و این رازو به کسی غیر اونا نگی!!

ساینا هم شروع کرد با تخته خواب درد و دل کردن

نیوشا هم حرف های منو باز گفت برای ساینا و حسابی سرگرمش کرد

بیچاره تا یک ماه این کارش بود تو باشگاه همه میگفتن دیوونه شده

و من و نیوشا فقط میخندیدیم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:47 توسط ونوس|

فرسنگ ها اشک های فراموش شده

کلمات نا تمامت در اعماق ذهنم پرواز کنان

من در آرزوی لبخند گرمت سرگردان

و آرزوی تکرار تجربه ی عطر تنت

قلب تو چه نزدیک است

و اکنون فرسنگ ها فاصله.......

اشکهای فراموش شده تو و من....

به خاطر آن چیزی که بین من و تو گذشت

تعهدات شکسته شد،بندها گسسته شد و دروغ ها آشکار گشت

مدت ها چشمهایت را به خاطر داشتم وقتی نگاهم میکردی

در پناه تو،در میان بازوانت،امن و آرام

اشک های فراموش شده،هرگز فراموش نخواهند شد

یادگاری از من و تو.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 19:42 توسط ونوس|

  سلام به مناسبت عید غدیر خم.رفتم براتون یه سری اعتراف گرفتم.اگه خوشتون اومد و استقبال کردین سری دومش رو هم براتون میذارم.مرسی از همتون

اعتراف میکنم یه بار ۱۱ سالم بود تو حموم با سر به طرز وحشتناکی خوردم زمین.اونقدر صداش بلند بود که فکر کردم الان میمیرم.همین جوری ربع ساعت افتاده بودم کف حموم و منتظر بودم از دماغ و دهنم خون بیاد و تموم شه همه چی!همینجوری که منگ بودم نگام هم به شیر آب بود که شرشر آب میریخت خیلی صحنه رومانتیکی بود. هی میگفتم الان یکی میاد سراغم و من تو بغلش جون میدم مثلا!خلاصه یه ربع گذشت نه کسی اومد نه از دماغ و دهنم خون اومد.منم پا شدم جمع کردم بساطمو!

اعتراف میکنم وایساده بودم منتظر تاکسی.دیرم  هم شده بود.همزمان داشتم فکر میکردم رفتم خونه شام چی درست کنم.پیش خودم گفتم کوکو سیب زمینی خوبه دیگه زیاد هم وقت نمیگیره.یهو یه تاکسی از جلوم رد شد.بلند داد زدم کوکو سیب زمینیییییییییییی!راننده وایساده بود همینجوری داشت منو نگاه میکرد.منم سریع از صحنه جرم متواری شدم.

اعتراف میکنم من وقتی بچه بودم خیلی درگیر سریال "پهلوانان نمیمیرند"بودم.یه بار نصفه شب از خواب بلند شدم.در اتاق مامان و بابا رو زدم.به مامانم گفتم من باید یه چیزی رو بهت بگم.پهلوون خلیل رو من کشتم!

اعتراف میکنم تا سن ۱۳-۱۲ سالگی با روسری می نشستم جلو تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم.زیاد می خندید فکر میکردم بهم نظر داره.

 اعتراف میکنم رفته بودم واسه امتحان رانندگی.خیلی هم استرس داشتم.نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو.من هم که کلی هول شده بودم به جای اینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختم پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم.

اعتراف میکنم  که هفته قبل یکی از فامیل هامون اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود.من رو برد که از سوپرمارکت سر کوچه سیگار بگیریم.منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یه دونه اسپری مو بدید. بنده خدا پرسید این چیه؟؟ منم خیلی خونسرد گفتم این جایزه سیگاره!

امیدوارم نهایت لذت رو برده باشین.عیدتون هم مبااااارک.

قابل توجه دوستان عزیز دلم:

این اعتراف های من نیست چون جالب بودن گذاشتم تو وبم تا شما هم شاد بشین

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:42 توسط ونوس|

خوشجل مشجلا عیدتون

مبااااااااااارررک

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 16:58 توسط ونوس|

دفترم لبریز شده از احساسات
روز و شب شکر میکنم او را که تو را به من داد
عطر شعری که به عشقت نوشته ام فضای اتاقم را پیچیده
فکر کنم آسمان دیشب آخرین حرفم به تو ،را شنیده
که اینگونه ستاره باران کرده احساسات مرا ،
فدای آن کسی شوم که به این حال و روز انداخته مرا
فدای تو ، عزیزم نگفتی من بیشتر دوستت دارم یا تو؟
گفتی تو مرا بیشتر دوست داری ،
پس هنوز مانده تا باور کنی یک دیوانه را در قلبت داری
از دلتنگی تو ،اشک میریزد آرام آرام این دلم ،
خیالی نیست ، عاشقی دیگر همین است گلم
 تو باش ، این اشکهایم فدای تو ، بی قراریها ، انتظار و سختی هایم به عشق یک لحظه در آغوش گرفتن تو
به عشق یک لحظه دیدنت میگذرانم سالها را ، کسی چه میداند احساس درون قلب ما را ، کسی چه میداند عشق ما چیست ، یا آن عاشقی که از عشق میمیرد هیچکس جز من و تو نیست!
هوا ، همان هواییست که تو  دوست داری ، دلتنگی دیگر معنا ندارد وقتی که همدیگر را در قلب هم داریم
آن گلی که آورده بودی برایم ، روبروی من است ، در کنار پنجره اتاقم
من که هر روز تو را میبینم کنار پنجره اتاقم
گل من ایستاده است در مقابل چشمانم
عطر تو  عاشقانه پیچیده اینجا
احساس آرامش میکنم وقتی تو را میبینم ، تو در کنارمی ، در کنار پنجره، همینجا


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 21:0 توسط ونوس|

شما یادتون نمیاد,رنگ تلویزیون رنگی پارسمون می پرید محکم میزدیم تو سرش رنگی میشد.
شما یادتون نمیاد,اولیا شلخته, دومیا پاتخته,سومیا رئیسن,چارمیا پلیسن, پنجمیا روفوزه یوری میرن تو کوزه.این شعر رو با افتخار در کلاس سوم میخوندیم!
شما یادتون نمیاد,قبل زنگ ورزش دم کلاسا آویزون بودیم ببینیم کی شلوار ورزشی آورده قرض کنیم منفی نگیریم.
شما یادتون نمیاد,اون روزا ما به"برچسب" می گفتیم عکس برگردون"
شما یادتون نمیاد,حداقل یه بار تو بچگی در یخچال رو آروم می بستیم و از لای در به زور نگاه میکردیم ببینیم کی چراغش خاموش میشه.
شما یادتون نمیاد,گلنار مثل گلی بود که گفتن پرپر گشته, شکر خدا دوباره به ده ما برگشته.
شما یادتون نمیاد,آینه,آرایشگاه زیبا,همسران,روزی روزگاری,خودروی تهران 11,حرف تو حرف,سیب خنده,ببخشیدشما,نودشب,جنگ77.
شما یادتون نمیاد,مهمترین دغدغه اول مهر این بود که (خانم دفتر چندبرگ برداریم برای این درس؟)
شما یادتون نمیاد, از جلو نظااام.
شما یادتون نمیاد,اون موقع ها اگه یه آدامس موزی رو درسته میخوردی انگار قتل کردی!همیشه نصفش می کردن میدادن دستمون.

یادتون میاد؟؟؟؟؟؟

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

کوکب خانوم و مهمان سرزده

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

یادشون بخیر

طناز جونم مرسی که این خاطرات قشنگ رو یادآوری کردی

عاااااااااااااشقتم خیلی زیاد....

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:37 توسط ونوس|

سلااااااام سلام

                                           روز دختر مبارک

اینم به افتخار تمام دخترااااااااااااا

کلاغه به روباهه میگه: گفتی آواز بخون که پنیر از دهنم بیافته؟ روباهه میگه: پـــ ن پـــــــ می خواستم واسه آکادمی موسیقی گوگوش ازت تست بگیرم!

رفتم سم بخرم واسه سوسک یارو میگه میخواین سریع بمیره؟! پـــ نه پـــ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!

ساعت 7 صبح داییم به گوشیم زنگ زده برداشتم میگم: بــــــــله!؟

میگه اِ خواب بودی؟

پـَـَـ نَ پـَـَــــ سر صبحی صدامو شکل داریوش کردم حال کنی!

سر جلسه امتحان می گم استاد چقد دیگه وقت داریم؟

میگه تا آخر امتحان؟

پَـــ نَ پـَـــ تا ظهور آقا امام زمان

زنگ زدم به دوست دختر دوستم فوت میکنم میگه مزاحمی؟میگم پَـــ نَ پَــــ نسل جدید کولرهای ال جی هستم با دو سیم کارت مجزا

اسپری سوسک کش زدم به سوسکه، سوسکه افتاده به پشت دست و پا میزنه...هم خونه ایم اومده میگه داره جون میده..؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ قیافه تورو دیده از خنده ریسه رفته

جارو دستم بود داشتم میرفتم اتاقمو جارو بزنم ...

عمه ام دید گفت داری میری جارو بزنی؟!

پَـــ نَ پَـــ زنگ زدم بچه ها بیان قسمت ده هری پاتر رو بسازیم

سوسک اومده تواتاق دمپایی رودادم مامانم..میگه بزنمش؟؟؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش کنه تندتر بدوه !!

مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم مامانم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ،
میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده

دو دقیقه دیر رفتم سر کلاس، استاد میگه شما دانشجوی این کلاسید؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــ دانشجوی کلاس آواز استاد شجریانم! شما استاد شجریانید؟

ساعت ١١ اومدم خونه مامانم میگه الان اومدی؟ میگم پــَه نــَـه! ٢ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
::میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد

کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟
:: گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ادای داداش کایکو رو در بیارم.

بچه داییم به دنیا اومده .. همه خوشحال و اینا .. مامان بزرگم برگشته
میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟...پَـــ نَ پَـــ میخایم همین جوری
ولش کنیم اسمش بشه:... نیو فولدر

نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میره

رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر. میگه شمام دستشویی داری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!

به همون اندازه که حال کردین نظر بدین

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:24 توسط ونوس|


آخرين مطالب
» شماره شما کدومه؟؟؟؟؟؟
» صادقانه بگو
» رای شما
» اعترافای صمیمانه
» اشک های فراموش شده
» اعتراف میکنم
» عیدتون مبارک
» 
» شما یادتون نمیاد؟؟؟؟
» خوشجل مشجلا روزتون مبااااااااارک

 Design By : Pichak